مهدی جونم در 32 ماهگی
چقدر آرامم پسرکم که تو هستی
که کنارمی و در قلب منی
دغدغه هر روز من بودن توست
نفس کشیدنت ، خندیدنت....
لحظه لحظه کنارم قد میکشی و بزرگ می شوی
پسر عزیزم
دستانت در دستانم است
تمام لذت زندگی همین است

سلام آرامش روانم
سلام بهانه زیستنم 
پسر نازنینم با وجود کارهای تو و شیرین زبونی های بی حدت دیگه روزها تکراری نیستند و روزهامون هر روز زیباتر از روز قبل میشه...خدایا شکرت...
_ یه مدت خیلی خیلی بد اخلاق و عصبی شده بودی و کارت شده بود گریه کردن و نق زدن ، دیگه از دستت کلافه شده بودم تا اینکه رفتیم برات دعای چشم زخم گرفتیم که خدا رو شکر این دعا مثل یه داروی قوی عمل کرد و تو دوباره شدی یه پسر مودب ،حرف گوش کن و دوست داشتنی (گوش شیطون کر)
_هر روز صبح زود بیدار میشی، اکثر اوقات ساعت 7 صبح یا زودتر بیداری که من با این موضوع مشکل دارم چون تو وروجک نمیزاری به کارام برسم و همش میگی بیا باهام بازی کن
_عااااشق موتورسیکلت بزرگ هستی واسه همین بابایی موتورشو فروخت و یه موتور بزرگ خرید ،با اشتیاقی توصیف نشدنی از موتور جدید استقبال کردی و همیشه به بابا میگی بریم باهاش بپریم... بهترین تفریح برات رفتن به پیست موتورسواریه... فعلا عکس موتور موجود نیست اگه یادم نرفت بعدا برات میزارم
_ این روزا کارت شده پیدا کردن شباهتها ،، وقتی یه چیز مثلثی، مربعی یا گردی میبینی فوری میگی این مثل مثلثه یا این مربعه یا... یا مثلا شباهت آدما : یه روز که رفته بودیم بازار به یه آقا اشاره کردی گفتی این مثل بابای علی عمه کبراست.


پسرک هنرمند من یه کفشدوزک مثل کفشدوزک مامانش درست کرده... آفرین گل پسرم

کارهای دست پسرم


بازی با رنگ ها و آموزش اشکال هندسی



هر دو دستتو رنگ زرد کشیدی و به من میگی ببین دستکش دارم مثل دستکش خودت زرده (دستکش آشپزخونمون زرد رنگه)

این هم یه پسر زرد پوست


سه تا باتری دستت بود به من گفتی برام میزاری رو این ماشینم گفتم این 4تا باتری میخواد با سه تا روشن نمیشه گذاشتم روش که بهت نشون بدم با سه تا باتری کار نمیکنه که از بدشانسی ماشینه روشن شد و من ضایع شدم...گفتی ماماان حواست نبود روشن میشه گفتم ببخشید عزیزم فکر کردم روشن نمیشه گفتی ازدست تو مامان که الکی فکر میکنی

مهدی و خاک رس بازی



همیشه دوست داری بری تو کوچه با بچه ها بازی کنی ... اما موقعی که میخوایم برگردیم خونه



اینجا هم که با مهرداد، طناز و فرناز خونه ساختید

یه روز که از خواب بیدار شدی گفتی مامانی میبریم مهد کودک
من خیلی تعجب کرده بودم و نمیدونستم اون روز آفتاب از کدوم ور در اومده بود که تو خودت درخواست مهدکودک دادی... با خوشحالی صبحونتو دادم و سریع آمادت کردم رفتیم مهد ، اون روز موندی ولی روز بعد دیگه نرفتی.




اینم عکس یه زرافه که پسر کوچولوم تو دفترچه داییش کشیده


پسرم
امید دارم روزی با این دستای کوچیکت کارهای بزرگی بکنی
من و بابا هم نظاره گر پیشرفت های بی نهایتت باشیم.
خدا پشت و پناهت گل من






مهدی جونم در 32 ماهگی
