تولد مامانی
مهدی جونم من و بابا هر دومون بهمنی هستیم و فکر کنم بخاطر همینه که خیلی با هم تفاهم داریم.
من 19 بهمن ، 22 ساله شدم و بابایی مهربون یه کیک خوشگل سفارش داده بود و برده بود خونه بابا جون و به خاله گفته بود بهم زنگ بزنه تا بریم اونجا. شب که بابایی برگشت با هم رفتیم خونه باباجون که وقتی رفتیم متوجه شدم که چرا بابا اون شب اصرار داشت بریم اونجا.
همسرم ،مهربانم ، هم نفسم ، ممنونم بخاطر همه خوبی هات
کیک و هدایای بابا و گل پسر

پسر کوچولوی عاقل من اصلا به کیک دست نزدی


پروردگارا شکر به خاطر همسری مهربان و وفادار و فرزندی سالم و زیبا و باهوش،
شکر بخاطر همه خوبی هایت،
مهربانی هایت ،
و الطاف بی کرانت
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



تولد مامانی
