دل نوشته
مدتیست وقتی با خانواده سه نفری کوچکمان کنار هم می نشینیم حس خوبی دارم ... همسرم کنارم است و گل همیشه بهارم در گرمای آغوشم پناه گرفته و شیر میخورد.
اما وقتی میبینم یا میشنوم یا صحنه ای از فیلمی را تماشا میکنم که ، زنی در حسرت مادر شدن است و به لمس دستهای کوچک نوزادی دل خوش کرده است،
یا کودکی مادر ندارد،
یا مادری که فرزندش را از دست میدهد...
قلبم میتپد و در سینه آرام نمیگیرد ،احساسی در من پیدا میشود که هیچگاه تجربه نکرده ام ، باخود میگویم ...
خدایا اگر عمر من برای بزرگ کردن پسرم کافی نباشد چه؟
چه کسی دستهای کوچک او را نوازش خواهد کرد؟
چه کسی او را به آغوش گرم خود پناه میدهد؟
در میان دعواهای کودکانه اش به که پناه می برد؟
چه کسی عاشقانه هایش را اینگونه برایش به یادگار می نویسد؟
خدایا تا زمانی که پسرم به من احتیاج دارد ، مرا از او نگیر . میدانم که تو بهتر و مهربان تر از پدر و مادری...اما به من این فرصت را بده تا مادرانه هایم را نثارش کنم.
این فرصت را بده تا شانه های پدرش تکیه گاهش باشد.
این فرصت را بده تا با وجودت آشنایش کنم.
ای مهربان تر از مادر دوستت دارم...



دل نوشته
